Skip Navigation Links
صفحه اولExpand صفحه اول
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
درباره استانExpand درباره استان
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
عملکردExpand عملکرد
واحد های هنریExpand واحد های هنری
تولیداتExpand تولیدات
تماس با ماExpand تماس با ما
 
 
 
 
 
تاریخ انتشار  :  18:57 عصر ۱۳۹۳/۶/۱
تعداد بازدید  :  332
Print
   
من تنها نیستم

دالان تاریک و نمور خانه‌ی عصمت را پشت سر گذاشتم و کلید را توی قفل چرخاندم. در روی پاشنه چرخید. اتاق سرد و مرده بود و خرت‌و‌پرت‌های به هم ریخته، سرِ جنی شده بودند که عصمت با آن هیکل چاق و پوست سفیدش انگار درست وسط کله‌ی جن نشسته باشد

-       آمدی دختر جان؟ بیا بنشین پهلوم. کلید خانه‌ام را دادم دستت که راحت باشی. راحت بیایی، راحت بروی. من که غیر از تو و آن پسر بی‌فکرم کسی را ندارم؟! آن صغرای دهن گشاد که کس‌و‌کار من نمی‌شود. پسرهایش هم کس‌و‌کار من نیستند. کس‌و‌کار من همان رحیم بود که خدا نخواست بماند. خوبان را خدا می‌برد. آنوقت کسی مثل صغرا را نگه می‌دارد که آینه‌ی دق من شود. بی فکر که می‌گویم باید ببینی تا باورت شود. پسره‌ی سر به هوا فکر می‌کند خوشتیپی و خوشگلی نان و آب می‌شود برایش. یوسفم را می‌گویم. اصلن برای همین بود که فرستادمش خدمت. گفتم شیرم را حلالت نمی‌کنم اگر سربازی نروی. فرستادمش که مرد شود. فردا پس فردا دختر مردم را نمی‌شود دستش داد که؟! سر به راه که شد آن وقت زنش می‌دهم. این روزها دختر خوب کم پیدا می‌شود. یکی مثل تو که والاهه جواهری. 

از چاقی نفس‌نفس می‌زد. بوی سبزی می‌داد. دسته‌ای سبزی و چندتایی کیسه‌ی نایلونی میوه دستش بود. قطره‌های عرق دور لب‌ها و پیشانی‌اش را با پر روسری‌اش پاک کرد. دم در خانه‌اش ایستاده بود و داشت با قفل در ور می‌رفت. چادر مشکی و براق سرش بود. چاق بود و سفید و لپ‌هایش گل انداخته بودند. موهای سفید و نقره‌ای‌اش توی خیسی شقیقه‌ها تاب می‌خورد. کلید را توی قفل چرخاند.

-       گیر کرده بدکردار.

-       بدهید من امتحان کنم.

زل زده بود به من و داشت سرتا پا وراندازم می‌کرد.

-       خیر ببینی دختر جان، تو هم امتحانش کن. خراب است، بد کردار. شاید به دست تو باز شود. اسمم عصمت است. همان عصمت‌ جان صدام کن. این طور احساس جوانی می‌کنم. تو چقدر خوشگلی دختر جان. شبیه جوانی‌های منی. همانی هستی که من می‌خواستم. من از دار دنیا یک پسر دارم که آن هم همان سال که بابای خدابیامرزش سر به زمین گذاشت، فرستادمش خدمت. رحیم پاسبان بود. بچه‌دار نمی‌شدیم. به هر دری زدیم افاقه نکرد. ننه‌اش وقتی دید خبری از بچه نیست، دختر ترشیده‌ی برادرش را زنش کرد . جا‌به‌جا حامله شد، پسر زایید. بعد هم شش تا شکم دیگر پسر پشت سرش. ولی رحیم هنوز عاشق من بود. خودش می‌گفت یک تار موی مرا با صدتا از این زن‌ها عوض نمی‌کند. برای همین است که بعد دوازده سال که از مرگش گذشته، داغ رحیم هنوز برایم تازه است. می‌گفت: پسر آورده که آورده، هیچ زنی برای من عصمت نمی‌شود. خب، آن وقت‌ها خیلی خوشگل بودم. به این هیکل وارفته و چین و چروک‌های الانم نگاه نکن.

عصمت یک‌ریز حرف می‌زد و انگار اصلن برایش مهم نبود که گوش می‌دهم یا نه. گره روسری‌اش را سفت کرد و گوشه چادر براقش را چپاند زیر بغلش.

-       من هم کم نیاوردم که؛ بچه‌دار شدم. یک پسر کاکل زری. عین یوسف پیغمبر خوش بر و رو. اسمش را هم گذاشتم یوسف. مثل پسرهای صغرا نیست که. با آن قیافه‌های هچل هفت و آن قدهای دیلاق‌شان. عیب پسرهایش را لاپوشانی می‌کند. می‌گوید پسر قیافه می‌خواهد چه کار؟! پسر باید کاری باشد. نان درآر باشد. گفتم صغرا خانم، گربه دستش به گوشت نمی‌ر‌سد، پیف‌پیف می‌کند! خودش هم قیافه ندارد. اصلن پسرهای بد قواره‌اش به خودش رفته‌اند. دهان گشاد و دماغ عقابی‌شان عینهو مادرشان است. به پدرشان اگر می‌رفتند وضع‌شان این نبود که. آن خدا بیامرز مرد خوش‌قیافه‌ای بود. از پسرهایش فقط یوسف من به او رفته. بخصوص چشم‌هاش. گفتم بهت پسرم چشم دارد عین چشم آهو؟!

یکریز حرف می‌زد. دم در خانه‌اش معطل ایستاده بودیم. روی پله دم در نشست. گفت: «سرپا نمی‌توانم بایستم. پیری بد آدم را ناتوان می‌کند.» کوچه‌شان عین کوچه خودمان کثیف و تنگ بود و معلوم بود پای هیچ رفتگری هرگز به آن‌جا نرسیده. همه جای کوچه کاغذهای مچاله، قوطی‌های خالی و جلد پفک‌های جر خورده بود. صدای زر زر قوطی خالی نوشابه می‌آمد. پسربچه ای آن سر کوچه، راه می‌رفت و با نوک پا، این‌ور و آن‌ورش می‌کرد. پای دیوارها رد لکه‌های آبی پیدا بود که شاید مردی شبانه یا پسرکی در یک ظهر خلوت آنجا شاشیده بود. خانه عصمت، آخر کوچه بود. کلید را توی قفل چرخاندم و این‌ور و آن‌ورش کردم. گفتم: «باز شد، بالاخره. این کلید باید عوض شود.» گفت: «خیر ببینی. حالا بیا تو دختر جان، دم در بد است.» گفتم: «کار دارم، باید زودتر بروم. مادرم منتظر است.» گفت: «پسرم که رفته سربازی. خودم هستم و خودم. نامحرمی توی خانه ندارم. نگران چه هستی؟» به اصرار دعوتم کرد بروم تو. دالانی تاریک و نمور ورودی خانه بود. خانه‌ای بود کلنگی با در و دیوارهای قدیمی. همه‌اش یک اتاق بود و یک حیاط سیمانی کوچک که همه‌جایش را خاک گرفته بود و یک باغچه خالی که جز چند تا خار چیزی تویش نبود. اتاق بوی نا می‌داد. رختخواب عصمت وسط اتاق پهن بود و گوشه خانه از کمد زهوار در رفته‌اش، لباس‌های مچاله، زده بودند بیرون. گوشه یک بسته اسکناس هم از لابلای لباس‌ها پیدا بود. قابلمه غذا روی اجاق گاز تک شعله و کوچکی که روی زمین بود، داشت قل می‌زد.

-       معلوم است با خانواده‌ای، با اصل و نسبی. وگرنه تو با این شکل ماهت، معطل من نمی‌شوی. والاهه جواهری. عروس من می‌شوی دختر جان؟ پسرم بی فکر است درست، سر به هواست درست. اما من آدمش می‌کنم تحویلت می‌دهم. زن اگر بخواهد مردش را مثل آب خوردن، اهلی می‌کند. اهل زندگی می‌کند. اگر قبول کنی، همه چیزم را به اسم‌تان می‌کنم. به این زندگی وارفته و این خانه کلنگی نگاه نکن. پول‌های من توی بانک‌اند، دختر جان. نمی‌گذارم سخت‌تان باشد.

-       نه عصمت جان، حالا برای ازدواج من زود است. من هنوز دیپلمم را نگرفته‌ام. تازه دانشگاه هم می‌خواهم بروم.

-       همه اولش همین را می‌گویند. خود من، اولش به رحیم خدا بیامرز گفتم می‌خواهم پیش ننه‌ام بمانم. خب یک دختر سیزده ساله همه چیزش مادر است دیگر. البت دختر است و نازش. لابد که نازت خریدار دارد. راستی کجا زندگی می‌کنی، دخترم؟ معلوم است مال آن بالامالاهای شهری. از سر و وضع‌ات پیداست.

-       نه عصمت جان. همه‌اش همین سر و وضع است. ما چند کوچه پایین‌تر از شما می‌نشینیم، همین محله پایین‌آباد.

خندید.

-       دیگر به چه می‌خندی، عصمت جان؟

-       پایین‌آباد! پایین‌آباد دیگر چه صیغه‌ای ‌است، دختر جان؟

-       من اسمش را گذاشته‌ام پایین‌آباد. جایی‌است برای ما فقیر بیچاره‌ها. مگر غیر از این است؟

 بعد از آن هر از گاهی به عصمت سر می‌زدم. دلم به حال تنهایی‌اش می‌سوخت. بعضی وقت‌ها تنهایی خوب است. اما نه آنقدر که ماه‌ها بگذرد و تو صدای هیچ موجود زنده‌ای را توی خانه‌ات نشنوی و رو بیاوری به این که صدای رادیو یا تلویزیون را زیاد کنی و خودت را گول بزنی که تنها نیستی. رادیو هست، تلویزیون هست، بی آن که بتوانی حرفی بزنی باهاشان. آن وقت است که دلت می‌خواهد کسی را داشته باشی که دو تا گوش داشته  باشد. که بشنود و تو بتوانی برایش حرف بزنی و همه حرف‌هایی که روی دلت سنگینی می‌کند را بگویی و هی حرف بزنی و حرف بزنی و خالی شوی. خالی از هر گره‌ای که توی زندگی‌ات بوده و هیچ وقت باز نشده. کاری که رادیو یا تلویزیون هیچ‌وقت نمی‌تواند برایت انجام دهد.

-       دارم می‌روم عصمت جان، تلویزیون را روشن کنم برایت؟

-       آره مادر، یوسفم هم فیلم دوست دارد. کوچک هم که بود ساعت‌ها می‌نشست پای تلویزیون. می‌گفتم این قدر نزدیک نشین، بچه. خدای نکرده، زبانم لال، چشم‌هات ضعیف می‌شوند. می‌دانی؟ پسرم چشم دارد عین چشم آهو. گفتم پسرم چقدر جمال و کمال دارد؟

کلید خانه‌اش را داده بود دستم. می‌گفت تا راحت بیایی و راحت بروی. هر بار که وارد خانه‌اش می‌شدم می‌ترسیدم، اما دلم به حال تنهایی‌اش می‌سوخت. از طرفی خودم هم یوسف گمگشته‌ای داشتم که در میان هیچ کدام از پسرهایی که دنبالم بودند، نمی‌دیدمش.

-       دیگر بستگی به لطف و کرمت دارد ببینم چند وقت یک بار به فکر این پیرزن چشم به راه بیفتی و سری بزنی. پسرم که این‌جا نیست. نامحرم دیگری هم توی این خانه ندارم. خودم هستم و این خرت و پرت‌های دور و برم. وقت ‌و بی‌وقت کلید را توی قفل بینداز و از این پیرزن تنها یادی بکن، دختر جان. پسرم همین امروز فرداست که بیاید. اصفهان خدمت می‌کند. سپرده‌ام بهش از آن گزهای پر پسته و خوبش بیاورد برایت. از تو برایش گفته‌ام. هنوز ندیده یک دل نه صد دل عاشقت شده. گفتم اگر ببینی‌اش که دیگر دیوانه‌اش می‌شوی. از جمال و کمالت آن قدر گفته‌ام که برای دیدنت دیگر طاقت ندارد و همین روزهاست که پیدایش شود. شک ندارم تو هم اگر او را ببینی همین حال و هوایی می‌شوی که او دارد. گفتم بهت پسرم چقدر جمال و کمال دارد؟!

بعد از ظهر یک روز تعطیل بود که تصمیم گرفتم برای عصمت کمی غذا ببرم و به این بهانه شازده‌اش را که حسابی کنجکاوش شده بودم ببینم. به حساب عصمت تا حالا باید چند روزی باشد که آمده است. جلوی آینه رفتم و به صورتم نگاهی انداختم. بعد هم مادرم، کوکوهایی که از غذای ظهر مانده بود را توی ظرف در‌داری گذاشت و راه افتادم طرف خانه‌ی عصمت. کلید را توی قفل چرخاندم. صدای عصمت می‌آمد که داشت با یکی حرف می‌زد. گفتم لابد شازده پسرش است که حالا عصمت از خوشحالی دارد یک‌ریز حرف می‌زند برایش. توی دالان ایستاده بودم و فکر کردم شاید درست نباشد سرزده وارد اتاق شوم. خواستم برگردم که زنگ در را بزنم اما وسوسه شدم که از پنجره سرک بکشم و اول شازده پسر عصمت را ببینم. عصمت داشت برایش می‌گفت:

-       من الان هر چه برای تو بگویم شاید نتوانی تصورش را بکنی. وقتی ببینی‌اش آن وقت می‌فهمی چه دختر ماهی‌است. یک تیکه جواهر است. از دیدن تا شنیدن خیلی حرف است. باید خودت ببینی تا باورت شود. این دختر مثل آن قبلی‌ها نیست که ببینی و نپسندی. مطمئنم ببینی‌اش یک دل نه صد دل عاشقش می‌شوی. چی؟ قبلی‌ها؟ آن‌ها را که مقصر خودت بودی که جور نمی‌شدند. من با هزار زبان ریزی و التماس هر بار آن دخترها را برایت جور می‌کردم اما شازده پسند نمی‌کردند. حالا هم عیبی ندارد. این یکی دیگر با قبلی‌ها فرق می‌کند. این را دیگر هیچ عیبی نمی‌توانی رویش بگذاری. خانم است. بامعرفت است. جمال دارد و کمال. شیرم را حلالت نمی‌کنم اگر کله شقی کنی و این را هم بپرانی. من پیش آن هووی بی‌چشم و رویم آبرو دارم. مگر من چه از او کمتر دارم که باید همیشه جلویش کم بیاورم. باید ببیند که من هم پسر دارم. باید عروس‌دار شدنم را ببیند. با آن پسرهای هچل هفت و بدقواره‌اش، برای من قمپوز در می‌کند.

عصمت سینی چای دستش بود و با آن هیکل چاق و راه رفتنش که به راه رفتن پنگوئن‌ها شبیه بود چای و میوه تعارف می‌کرد. دو استکان چای روی سینی بود. دیدم که عصمت نشست و یکی از استکان‌ها را، رو به رویش، روی زمین گذاشت و یکی دیگر هم برای خودش. اول گفتم شاید شازده‌اش جایی نشسته که توی آن زاویه‌ای که ایستاده‌ام نمی‌بینمش ولی بعد هر چه نگاهم را تیز کردم به جز عصمت، دو تا استکان چای و دو تا بشقاب میوه که جلوی قاب عکس یک پسر جوان و زیبا گذاشته بود چیزی ندیدم. پایین عکس نوشته بود: «شهید یوسف جاودانی» و عصمت داشت یک‌ریز برایش حرف می‌زد.

 

ناهید شامحمدی

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

 
     
 
 
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت به حوزه هنري استان لرستان تعلق دارد | نقشه سايت